عصيان بزرگ خلقتم را شيطان داند،خدا نداند

 
یک کم مکث کن!!!
نویسنده : بچه های کندو - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
 

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد

 

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش

 

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار

شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد

 

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد

 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

 

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم

 

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

 

باد می وزد

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است

 

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است

 

خوب گوش کردن را یاد بگیریم

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند

 

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

 

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره

 

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد

 

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده

اگر در کاری موفق شوی ، دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد

 

زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نیندازمثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند

 

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

 

یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست

که اگر پیدا کردی قدرش را بدان

 

فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است

 

آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد

 

برای روز های بارانی سایه بانی باید ساخت / برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت

 

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

 

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست دوست داشتن امری لحظه ایست ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است

 

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

 

علف هرز چیه؟؟!

گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده

 

زنان هوشیارتر از آن هستن که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند

 

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است

پس همیشه امید داشته باش

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
زلال باش
نویسنده : بچه های کندو - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

پرسیدم ... ،

 چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ 

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز  .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در توست .

                                                                          م.فارغ


 
comment نظرات ()
 
 
فقط نگاه می کنم
نویسنده : بچه های کندو - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
 

دو مرد، که هر دو به شدّت بیمار بودند، در یک اتاق دو تخته در بیمارستان، بستری بودند. یکی در این سوی اتاق و دیگری در آن سو. یکی از آنها اجازه داشت که روزی یکساعت بعدازظهرها روی تخت به حالت نشسته درآید تا به تخلیة مایع از ریههایش کمک شود. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق قرار داشت.

مرد دیگر باید در تمام اوقات به حالت خوابیده به پشت قرار میداشت.

دو مرد هر روز ساعتها با همدیگر صحبت میکردند.

آنها درباره همسر، خانواده، خانه، کار، دوران خدمت سربازی و مسافرتهایشان با هم صحبت میکردند .

هر روز بعدازظهر، هنگامی که مردی که تختش کنار پنجره بود میتوانست روی تخت بنشیند، چیزهایی که بیرون از پنجره میدید را برای هم اتاقیش تعریف میکرد.

آن مرد دیگر، هر روز را تنها به عشق آن یکساعت و شنیدن حرفهای دوستش از جریاناتی که بیرون پنجره میگذشت سپری میکرد. پنجره اتاق مشرف به یک پارک با دریاچهای زیبا بود.مرغابیها و قوها در آب بازی میکردند. بچهها روی دریاچه قایقسواری میکردند. عشاق جوان در کنار گلهای رنگارنگ کنار دریاچه قدم میزدند و با هم نجوا میکردند. منظره ساختمانهای بلند شهر هم از دور پیدا بود.

هنگامی که مردی که کنار پنجره بود تمام این اتفاقات را با جزئیات تعریف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را میبست و آن مناظر را پیش خود مجسّم میکرد.

یک روز بعدازظهر، مردی که کنار پنجره بود برای هم اتاقیش تعریف کرد که یک ویولن زن در پارک نشسته و به زیبایی ساز میزند.

مرد دیگر، با وجودی که نتوانست صدای ویولن را بشنود امّا میتوانست آن منظره را پیش چشمش مجسّم کند. روزها وهفتهها و ماهها گذشتند.

یک روز صبح، وقتی پرستار برای دادن داروها وارد اتاق شد، با جسم بیجان مردی که کنار پنجره بود مواجه شد. او در خواب به آرامی درگذشته بود.

پرستار بسیار ناراحت شد و فوراً همکارانش را صدا کرد تا جنازه را از اتاق بیرون ببرند.

پس از آن که کارهای مربوط به بیرون بردن آن مرد انجام شد، مرد دیگر از پرستار درخواست کرد که اگر امکان دارد او را به تختی که کنار پنجره قرار دارد منتقل کنند. پرستار با خوشرویی پذیرفت و پس از جابجا کردن آن مرد از اتاق بیرون رفت.

مرد با وجود درد زیاد به آهستگی تنهاش را روی آرنجش بلند کرد تا نخستین نگاه را به دنیای واقعی بیرون از پنجره بیاندازد.

امّا چیزی که دید تنها یک دیوار ساده بود!!!!!

       ف.ک

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
آن سیب گاز زده
نویسنده : بچه های کندو - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
 

تو به من خـندیدی نمی دانستـی من به چه دلـهره از باغچــه همسـایه، سیـــب را دزدیــدم

باغـبان از پـی من تنـد دوید ســیب را دسـت تو دید غضب آلـود به من کرد نـــگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی وهنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام

خـش خـش گـام تو تــکرار کنـان می دهد آزارم ومن اندیـشه کنان غـرق در این پنــــــدارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

                                                                                       حمید مصدق1343                                                                                                                                                                 

   جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق          

من به تو خندیدیم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه ، همسایه سیب را دزدیدی

 پدرم از پی تو تند دویدو نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است

 من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من وسیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت :برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تورا...

ومن رفتم وهنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که

چه می شد اگر باغچه خانه  همسایه ما سیب نداشت

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شنیدید میگن...
نویسنده : بچه های کندو - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
 

 

سلام دوستان گلم

بالاخره سکوت من هم شکست

اما میدانید؟

سکوت نمیشکند

ما هستیم که میشکنیم!

من احساس میکردم دستی نه، قلمی نه ،کلامی نیز برای گفتن ندارم

اما چه ساده

یک جمله دوست عزیزم ف . ک من رو به تلاطم انداخت

((دریا سرود گم شده ایی میریخت به گوش صخره های خزه بسته

اهریمن پلید تن خود را انداختم به قایق بشکسته))

هان

چی ؟ این جمله رو ف . ک گفت؟!

نه یه لحظه احساسم رو روی کیبرد ریختم!!!

دوست گلم با یه دنیا عشق یه شعر برای روز تولدم تو بلاگ گذاشت

من چند وقتی حتی برای خوندن هم نمی آمدم

اما وقتی دنیا دنیا احساس رو که تو کلامش موج میزد رو خوندم نشد سکوت کنم

برای همین خودم رو شکستم

به خودم گفتم همیشه نمیشه که ادبی نوشت

تو قاعده و با رعایت اصول نوشت؟

گاهی آدم باید برای دلش بنویسد

برای دل خودش

همین و بس

پس شنیدید میگن

یکی زیبایی منظره را مینگرد

دیگری کثیفی پنجره را

پس شما هم شنیدید ... !

                                  دوستدارتون ... م.فارغ


 
comment نظرات ()